این مطلب رو در جایی خوندم که نوشته بود دکتر محمد مصدق گفته......
كه چه دردناك به تو ارمغان مي دهم فرزند
بنگر و بگزين
يكي يوغ است
هر كه آن را بپذيرد كامياب مي گردد
چونان نر گاوي رام در خدمت خان
بر بستري از كاه گرم خواهد آرميد
و قصيل فراوان خواهد يافت
و دومي
رمزي است كه خويشتن من پديد آورده است
چونان قله اي كه با كوه
به دنيا مي آيد
و آن ستاره است
كه نور مي افشاند و نابود مي كند
و چون در دست حاملان خود بدرخشد
تباهكاران مي گريزند
آن كه نور بهمراه دارد
هميشه تنهاست......
سروده شده توسط خوزه مارتي
در شب سکوتی است که می شود آرام شد
در شب می شود تن لخت تو را لمس کرد
و با لبانت عشق بازی کرد
در شب همه چیز آشکار است
زن سیگاری
پسرک فال فروش
سایه ی گربه ها
و صدای من و تو
در شب فلسفه جور دیگر معنا می شود
و گربه ها با انسانها همزیست می شوند
در شب
سایه ها بلند و درختان رعب انگیز
و دیگر برگی برای آراستن خیابان به زمین نمی افتد
در شب
تنها صدای پای مردی با جارو های بلند شنیده می شود
در شب
خنده ها می میرند
و افکار در حال سقوط انسان در رختخواب بلند پرواز می شود
در شب
جسم ها را می توان تسخیر کرد
با زبانی چرم و نرم یا حتی با چند سکه
در شب
می شود کودکان را خنداند
یا می شود شاعر شد و ترانه خواند برای شب یلدا
در شب
می شود آرام خوابید و روح و روان خود را در بهشت جا گذاشت
یا می شود آرام و راحت جان داد
و دیگر به سلام کسی پاسخ نداد
در شب
می شود پرده ی پنجره را کنار زد
و حیاط همسایه را به یاد دخترش دزدانه نگاه کرد
در شب
می شود دزدانه پیامک داد و
بی صدا پرده دری کرد
در شب
می شود لالایی مادر را شنید
و از درون به خوابی کودکانه رفت
اما با این همه
گاهی بایدخواند
که ای کاش امشب شب آخر باشد.....
گاهی وقتها احساس میکنی که در این تخته نرد تک نفره نه مجالی برای تاس ریختن داری نه دستانت توان به دست گرفتن تاس ها را
گاهی وقتها غم ها و شادی ها برایت ردیف میشوند و خودت هم نمیدانی که باید برای غم هایت گریه کنی یا برای شادی های اندکت فرصت را مغتنم بشماری و بر تمام غم ها غلبه کنی
گاهی وقتها چنان در بن بست میمانی که نه مجالی برای بازگشت داری و نه مجالی برای رفت
گاهی وقتها تمامی مشکلات برایت بی اهمیت می شوند و دیگر انگیزه ای برای نشان دادن یک عکس العمل مناسب از خودت نشان نمی دهی
گاهی اوقات در برابر کوه اعتراضاتی که بر تو وارد میشود سر تا پا گوش میشوی و زبانی برای دفاع از خویش نداری
گاهی اوقات بغضی تو را خفه میکند جوری که دیگر توانی برای زنده ماندن برایت نمی ماند
گاهی اوقات یک سیگار یا یک قهوه ی تلخ یا یک کلبه دنج در دور دست ترین نقاط دیگر به تو آرامشی را که به دنبالش بودی را برایت به ارمغان نمی آورند
گاهی اوقات هم علی میماند و حوضش......................
امشب تو را میخوانم
که بهتر از همگان و زیباتر از دیگرانی
و آنچه در ذهن داشتم را تو خواندی و اجابت کردی
آفرین بر تو که مرا اینگونه نوازش کردی....
امشب چشمانم خواب را بر من حرام کرده است
و زبانم تنها نام تو را بر زبان دارد
امشب سجاده ام رو به تو پهن است
و نمازم در ستایش تو و پروردگار خودم است
که مرا از جهل به روشنی هدایت کرد
آفرین بر تو که مرا اینگونه نوازش کردی....
امشب در خلوت تنهایی شب
گام های تو را میشنوم
که دوان دوان آسمانها را معراج میکند
و در دل سیاهی شب
فریاد عشق و امید و آزادی سر می دهد
آفرین بر تو که مرا اینگونه نوازش کردی....
ظلمت را گو برو
ستم را گو برو
شیاطین و سیاهی و نکبت را همگی گو برو
آفتاب درخشان و ابرهای باران زا را در پهنه ی آسمان گو بیا
که تو را ستایش کنند
و اعتراف کنند به پاک بودن تو
آفرین بر تو که مرا اینگونه نوازش کردی....
ای انسانی که تمام حروف انسانیت را به بشریت شناساندی
و تمام تیر هایی که به سمت ستم نشانه رفته بودی
از تدبیر و منطق رها شده بودندنه از روی جهل
و ای انسانی
که نشان دادی
آزادگی را هنوز می شود پیدا کرد
در این زمین بی آب و علف
آفرین بر تو که مرا اینگونه نوازش کردی....
من بودم و دكتر(ما بهش ميگيم دكتر) و يكي از دوستان گرانقدر به نام علي كه شخصيت و شان و جايگاه اجتماعي ايشان همانند اسمش عظيم و محترم و گرانقدر است كه زبان كوچك بنده ي حقير توان توصيف و تفسير حركات ايشان را ندارد در ضمن اگر زبان هم بتواند عقل محدود آدمي از درك اعمال و كردار ايشان عاجز است و هيچكس آگه نيست جز خداوند عز وجل كه چه دراز گوش حيوان صفتي در غالب آدمي زاد به جهان عرضه داشته و تمام جهانيان را سورپرايز(منظورم همان شگفت زده است) كرده است................![]()
اما دكتر كه جز انسانهايي است كه رفتار و كردارشان منقرض شده و كمتر كسي به طريقه ي (منظورم همان كانكشن يا ارتباط با ديگرانه) ايشان پايبند است و اصول رفتاري خود را منطبق بر اصول عقلي و منطق ارسطويي ميگمارد زيرا كه نسب ايشان ريشه در ترك هاي ايراني دارد. البته برخی از مورخان می گویند که زادگاه تمام فیلسوفان قسمت ترک نشین ساوه می باشد...(اگر هم دروغ گفتن پای خودشان) ![]()
![]()
![]()
ساوه جايی است كه منطق و فلسفه ي كانت را بصورت امروزي و قابل فهم (برای هر موجودی حتی برای شما دوست عزیز) تاليف و بيان كرده اند![]()
از تمام اينها بگذريم اين نكته شايد جالب تر باشه كه ۳ آدم با ۳ نگرش متفاوت دور هم جمع شدند و اظهار ميدارند كه : عجب سفري بود......!!!خوش گذشت!!!!من نمي دانم ما ۳ نفر كه حتي سر جاي خواب هم حرف هم ديگر را نميفهميديم چطور ميشود از با هم بودن لذت ببريم!!!!!!!!!!!!!!
علي كه به قول خودش عقايد نورمانديك و نوکانتیک دارد(اگر املایش غلط هست خیلی تعجب نکنید!!!!!)
دكتر كه ارسطو وار و پير غلامي سفر مي كند
و مني كه نه از ارسطو سر رشته دارم نه از عقايد علي چيزي ميدانم.
حتي باور كنيد كه تلفظش را هم بلد نيستم....![]()
![]()
و تنها هر چه برادرم بگويد مثل طوطي آن هم شكسته و بي معني در جمع بيان مي كنم تا ديگران به به چه چه بگويند و من هم مانند خري(البته دور از جان شماي خواننده) كه تيتاب بهش دادن حال كنم و در درون حتي يك كلمه از حرفهايم را نه ميفهمم نه قبول دارم......![]()
![]()
![]()
چه ميشود كرد. همين است.
ما آدم ها كه به قول دوستي (در همين جا يادي كنم از مهدي پژوم عزيز) كه الحق و انصاف هر بار كه مي گويد خوش مي گويد:
جمع اضداد است اين آدمي......
روزی یک مرد روحانی با خداوند مکالمه ایی داشت، پرسید: خداوندا، دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟
خداوند او را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد، مرد نگاهی به داخل انداخت. درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود. آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد.
افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند. به نظر قحطی زده می آمدند. آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای بازو هایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پر نمایند. اما از آنجایی که این دسته ها از بازوهایشان بلندتر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.
مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد. خداوند گفت: "تو جهنم را دیدی، حال نوبت بهشت است." آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد.
آنجا هم دقیقاً مثل اتاق قبلی بود! یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن و افراد دور میز مانند اتاق قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند. ولی به اندازه کافی قوی و چاق بودند. می گفتند و می خندیدند.
مرد روحانی گفت: خداوندا نمی فهمم!
خداوند پاسخ داد: ساده است، فقط احتیاج به یک مهارت دارد. می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به یکدیگر غذا بدهند. در حالی که آدم های طمع کار اتاق قبل تنها به خودشان فکر می کنند!
هنگامی که موسی فوت می کرد به ما می اندیشید. هنگامی که عیسی رفت به ما فکر می کرد. هنگامی که محمد وفات می یافت نیز به ما فکر می کرد. گواه این امر کلماتی است که آنها در آخر بر زبان آوردند. این کلمات از قرون و اعصار به ما یادآوری می کند که: یکدیگر را دوست داشته باشید. به همنوع خود مهربانی نمایید. همسایه خود را دوست بدارید. زیرا هیچ کس به تنهایی وارد بهشت خدا (ملکوت الهی) نخواهد شد.
به سرودن و ذهنم را خالي از هرگونه آشفتگي و پريشاني كنم.
بگويم و بنويسم تا جايي كه كلمات تمام شود
جوهر خودكارم پس زند و كاغذم پاره شود يا حتي دغدغه هايم برايم تكراري.....
حال كه تازه شروع كردم به نوشتن در زير اين آسمان پر ستاره نگرانيم را كه قبل از من نيز مورد توجه صاحبان قلم و انديشه و بسياري از فيلمسازان قرار داشت و دارد نيز براي شما باز گويم.
نگرانيم از جنس اوضاع اقتصادي و سياسي و ديپلماسي خارجي دولتمردان نيست.
از جنس فرهنگ و هنر است. مي خواهم از شكست اخلاقيات در جامعه ي امروزي خودمان برايتان بگويم.
جامعه اي كه ادب و هنرش در سراسر اين كره ي خاكي زبان زد خاص و عام است بواسطه مردان و زناني بزرگ.....
كشوري با بيشينه ي تاريخي بي نظير كه شايد بتوان گفت كه كمتر جامعه اي را مي توان يافت كه گذشته اي اينگونه درخشان داشته باشد.....
نمي دانم تا كنون به اين موضوع توجه كرده ايد يا نه؟ نمي دانم تا چه حد اين موضوع برايتان دل مشغولي بوجود آورده است؟
نمي دانم تا كنون آمار طلاق يا آمار حوادث عجيب و غريب روزنامه هاي شهر را داريد يا نه؟
نمي دانم تا كنون به دادگاه هاي خانواده رفته ايد تا تصاويري از پاشيدگي اصلي ترين بنيان جامعه را ببينيد يا نه؟
نيازي نيست زحمت زياذي بكشيد.....بلند شويد و به طرف پنجره اتاقتان برويد.....پرده را كنار بزنيد...چه مي بينيد؟؟؟
دعواي دو نفر سواره.....
سر و صداي زن و شوهر همسايه......
صداي كتك خوردن كودكي از والدين خود.....
دزدي يك موتور سوار از يك عابر پياده....
يا حتي قتل و تجاوز....
شايدم تمام اين موارد فقط به خاطر شكست اخلاقيات نباشد و ريشه در موضوعات ديگري هم داشته باشد....حرف شما صحيح ....من هم قبول دارم.....
فرقي هم ندارد كه تحصيل كرده باشي يا بيسواد
پولدار باشي يا فقير...
همگي آستين هايمان را بالا زده ايم و به جان هم افتاديم....
گاهي براي گرفتن حق خويش و گاهي هم براي پايمال كردن حقوق ديگران....
اي كاش فقط به جاي پر كردن گيشه هاي سينما و پر كردن جيب تهيه كنندگان نگاهي هم به محتواي فيلم ها ميكرديم يا حتي بالاتر از آن در زندگي روزمره از آن استفاده ميكرديم....
به قول حضرت امير كه مي گويد: پندها چه بسيار و پند پذيران چه اندك...!!!!
نمي دانم توانسته ام حق مطلب را ادا كنم يا نه.....
به اميد بازگشت به دوره ي اوج فرهنگ و هنر.........
شبی آرام و باران خورده و تاریک.
کنار شهر بی غم خفته غمگین کلبه ای مهجور.
فغانهای سگی ولگرد می آید به گوش از دور
به کرداری که گویی می شود نزدیک.
درون کومه ای کز سقف پیرش می تراود گاه و بیگه قطره هایی زرد
زنی با کودکش خوابیده در آرامشی دلخواه.
دود بر چهره ی او گاه لبخندی
که گوید داستان از باغ رویای خوش آیندی.
نشسته شوهرش بیدار می گوید به خود در ساکت پر درد:
((گذشت امروز فردا را چه باید کرد؟))
کنار دخمه ی غمگین
سگی با استخوان خشک سرگرم است.
دو عابر در سکوت کوچه می گویند و می خندند
دل و سرشان به می یا گرمی انگیزی دگر گرم است.
شب است.
شبی بیرحم و روح آسوده اما با سحر نزدیک.
نمی گوید دگر در دخمه سقف پیر.
ولیکن چون شکست استخوانی خشک
به دندان سگی بیمار و از جان سیر
زنی در خواب می گرید.
نشسته شوهرش بیدار.
خیالش خسته
چشمش تار..........
مهدي اخوان ثالث/ كتاب زمستان